تبليغاتX
زیرباران باید رفت


زیرباران باید رفت

من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم

در حسرتم ..در حسرت یک نگاه..همان نگاه اول که هرگز تکرار نشد

و تمام وجودم به آن یک لحظه آفرین گفت

نگاهت و نگاهم

و تصادف یک جفت برقه نگاه

تولد یک حس

عشق

و صدای باران و بوی نم و عابری چتر به دست

و دلی بیتاب از حسه قدم زدن و خیس شدن

و یک صندلی که مارا دعوت به نشستن میکرد اما نپذیرفتیم

تو جدا رفتی و من جدا رفتم

از دو جاده ی بارانی و یکسان

من در حسرتم ....حسرت دیدار

برگشت زمان

کودکی پاک

من افسوسم.... افسوسی مانده بر لب ... لب های گزیده

چرا سکوت کردم..چرا داد نزدم.... چرا حتی آرام نگفتمت

و تو رفتی... کسی از دلم میگفت بایست و جسمم خونسرد بود و تماشاگر

باران ..باران.. باران

مدهوشه توام.... ببار

چترم را می بندم..... زیر باران ها می روم... ابرها غرش کنید... کاش باران تند تر و تندتر ببارد

غمم بسیار است....

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط بتسی | |

تو مثل سايه اي كه هر لحظه باهامي
من دارم حس مي كنم تو شونه هامي
من مي خوام داغون بشم اشك بريزم
گريم نميكنم كه تو چشامي
وقتي احساسمو قلبمو گذاشتي تنها
مثل يه سنگ شدم كنار دريا
كه بهش آبي نميرسه
ولي باز
منتظر ميمونه تا طلوع فردا.............

 

وقته رفتنه...........!

۲۹ آبان ماه دارم عقد میبندم

بتسی داره عروس میشه

حدس بزنید داماد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به آرزوم رسیدم

این شعر رو هم یکی از بهترین دوستام برام فرستاده بود همینجا

ازش تشکر میکنم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط بتسی | |

 

همه شب حین سکوت..موجی از فریادم      

  منو یک حسه عظیمو دلی که از دست دادم

نیست در من باور این قصه ی تلخ  

      مهربانم نرفته ای یک لحظه از یادم   

 

می شود گاهی خندید از میان بغض های تکراری

می شود هردم نخوند از غم توی گوش دل مثه لالایی

می شود ..کمی سخت است ..صبر پیشه باید بود

زندگی را شاد یا غمگین ..چاره ای نیست..باید پیمود

 

 

بیگمان موقع لبخند لبت ..دله آشفته ات آرام گریست

چشم پنهان نگاهت می گفت که هوایت بارانیست

 

این شعرای ناقابل ماله این شاعره ناقابله...... این روزا حسابی بهم ریخته ام..خدایا دیگه بسه

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط بتسی | |

 

بیشتره شبها وقتی مطمئن میشم همه خوابیدن یواش بلند میشم و میرم پشت پنجره

ستاره های آسمون خیلی با معرفتن

هر شب من و یک تنهایی غیر قابل وصف توی سکوت اتاق با هم یکی میشیم و این چشمای ناقابلم

برای نبودنت اشک میریزن

هر وقت احتیاج دارم به شونه های محکمت !!!! فقط توی خیال بهشون میرسم

شاید قسمت نباشه هیچ وقت

نمیدونم امروز یه حسه عجیبی دارم

یه روز تصمیم گرفتم فراموشت کنم ولی فرداش دیدم اگه تو رو فراموش کنم خودمو فراموش کردم

امروز هم تصمیم دارم تا ابد با یادت زندگی کنم

تنهای تنها

هیچ کس نمی تونه جای خالی تو رو برای من پر کنه

اگه روز هم چنین کسی پیدا شد .........؟؟؟ بدون من دیگه اون نازی نیستم

زندگی خیلی سخته.... سخت و پیچیده

من خیلی ساده ام

و این یعنی تضاد من با دنیا

کاش لااقل نزدیکم بودی...... کاش این فاصله لااقل فقط از لحاظ مسافت بود

اما............. انگار دلت هم از دلم دوره

یه بغض خیلی وقته تو گلوم نشسته...... بغضی که خیال شکستن نداره

بغضی برای یه غم ....... بغضی که دیگه کهنه شده

دلم گرفته

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط بتسی | |

سلام دوستاي هميشه همراه من

راستش مدتي بود  روزا و شبا عين هم و بدون اتفاق جالبه توجهي ميومدن و ميرفتن منم چمپاته ميزدم وسط غم

ولي ديروز يه اتفاقي برام افتاد كه خالي از لطف نيست اينجا بنويسمش

واسه اينكه دلم خنك بشه و كاره يه آدم بي فرهنگ رو تلافي كنم به كله ام زد كه بيام اينجا و لووووووووووو بدم

 

اين باباي گراميه من صاحب يه شركت مسافربريه

بنده هم نائب رئيسم ( اهم اهم )

از قضا داداش بنده تصميم ميگيره جاي بزرگان( پدر) رو امتحان كنه..... يعني تغييرات شركت

از من هم كه ديواري كوتاه تر واسه بدو بدو كردن و اين اداره اون اداره رفتن نيست

قرار شد واسه اعلام اين تغييرات برم اداره تعاون و فرم هاشو تكميل كنم

صبح بابا بهم گفت برو اداره تعاون( ولي نگفت كجاس) گفتم چشم ( ولي نپرسيدم كجاس)

اومدم تو خيابون تازه يادم اومد آدرسشو بلد نيستم

زنگ زدم بابا( پشت ماشين صحبت كردن با موبايل جرمه و پدر من مرده قانونه) جواب نداد

زنگ زدم به داداش گفت ميري توي جاده تهرون سره چهارراه فيروزه

خب رفتم از اول ميدون آزادي  راه افتادم هي رفتم و هي نديدم هي پرسيدم و هي كسي بلدش نبود

جلو يه مغازه آقاهه ( چاق) گفت آره همين جور برو دو تا چهارراه رد كني دسته راستت ( خوشحال شدم) گفت هزار تومن شد( كپ كردم) هزار تومن دادمش و گفتم فكتون درد نكنه مرسي

اما............................. هرچي رفتم نبود كه نبود ديگه كلي از شهر دور شده بودم كه رسيدم به يه اداره

جلوي اتاق نگهباني يه پيرمرد معصوم با يه پسره  واستاده بودم مثه بچه هاي گم شده نگاشون كردم گفتم آقا ببخشيد اداره تعاون اين دور وبرا نديدين

پيره مرده گفت دخترم اشتباه اومدي اينجا كه نيست بايد بري چهارراه زندان( خ شهاب اون سره شهر)

گفتم اي خدا..... اون پسره اومد جلو گفت من دارم ميرم همونجا بخواهيد ميتونم شمار و هم برسونم( گفتم خدا خيرت بده جوون)

پرايد مشكي از اداره خارج شد و من هم نشستم عقب

از لاك پشت هم يواش تر مي رفت

از همون اول همش آيينه اش رو ديد ميزد...... من توجهي نكردم

بعد ديگه زبونش باز شد به سخن...... از هر دري گفت

چند سالته/// اسمت چيه/// كجا كار ميكني/// بچه كرمان نيستي/// بابات چيكاره اس/// بهت ميخوره 18 سالت باشه( هه هه هه  6 سال جوون تر نشون ميدم )

چشمتون بينا باشه گوشتون شنوا..... سرتون به درد نياد اخه تازه شروع شد اصلا رفت تو يه خيابون ديگه من هرچي ميگفتم آقا خواهش ميكنم اگه مسيرتون نيست من پياده ميشم مگه گوش ميداد

گفت بيا بريم مسجد( چشام گرد شد) گفتم  دست از سره مرده ها هم بر نمي داريد ( خنديد ) گفت نميريم كه فاتحه بخونيم ميريم بستني چيزي ميخوريم آشنا تر ميشيم من ميخوام يكم باهاتون حرف بزنم( يادم رفت لهجه هم داشت)

با عصبنيت گفتم آقا برگردين اصلا خوشم نمياد يكي من رو با شما يا با هر پسري ببيني اشتباه گرفتيد

پيچيد توي يه خيابون ديگه گفتم من بايد برم اداره تامين اجتماعي اصلا مسيرم با شما يكي نيست واستيد پياده ميشم دربست ميگيرم

واستاد( دست بردم رو دست گيره در) شروع كرد به حركت گفت دلم نمياد اينجا پياده ات كنم گم ميشي خودم ميبرمت اداره تامين اجتماعي

اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

همش ميگفت شماره تو بده شماره تو بده من كارت دارم بخدا اذيتت نميكنم كاره مهميه

گفتم من شماره ندارم ( الكي؟) اين  گوشي هم كه ميبينيد ماله بابمه.... گفت خب بهتر شماره باباتو بده من كارش دارم ازش اجازه ميگيرم كه يك ساعت با دخترش بريم پارك

كفري شده بودم اين قلبم اومده بود توي گوشام صداش شده بود عينه طبل

كنار يه پارك كشيد كنار ( پارك نشاط) گفتم آقا چرا واستادي اينجا...... تا اومدم پياده شم گفت باشه باشه  و شماره شو نوشت و گذاشت كفه دستم

باورتون ميشه هنوز نخوندمش ببينم چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه هي گفت و خنديد تا رسيديم جلو تامين اجتماعي ( عمدا خيابونا رو اشتباه ميرفت و من مدام تذكر ميدادم كه نگه داره يا زود من رو برسونه)

وقتي جلو تامين اجتماعي واستاد گفت بهم زنگ بزن///// مي خواي وايسم كارت تموم شه؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نه آقا همه دارن نگاه ميكنن بذاريد من پياده شم دستش رو اورد عقب طرف من..... ( خداي من داشتم وحشت ميكردم ) گفتم آقا بمن دست نزن بي اعتنا گفت دست نميدي؟؟؟؟؟ دستموگرفت و محكم فشار داد و گفت بگو جون مادرم زنگ ميزنم

(من عاشقه مادرمم) چشمامو بستم و گفتم زنگ ميزنم زنگ ميزنم بذار برم ( تو دلمم گفتم آشغال رضل عمرا زنگ بزنم)

پياده شدم و دوون دوون رفتم تو ساختمان..........

موقع برگشت اول قشنگ نگاه كردم كه كسي تعقيبم نكنه.................................!!!!!!

خلاصه اين شد كه تصميم دارم شماره شو بنويسم اينجا واسه يادگاري تا دلم خنك شه و ايشون هم از آدم شه

09133427828

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط بتسی | |

خانه ام ابریست …

خانه ام ابریست
یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه
خود را دارد اندر پیش

پ ن: لطفا مطالب من رو توي وبتون استفاده نكنيد اينا حرفا و احساساي منه و مخاطب خاصي داره
 
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط بتسی | |

نمیدانم در دشت دلت من نیز میتوانم همچون شاخه گلی نفس بکشم

نمیدانم دستی بیرحم مرا می چیند و از دلت بیرون میبرد

نمیدانم تو مرا میبینی در میان این همه گل های رنگارنگ

نمیدانم شقایق تو منم..............!

کاش هر دشتی تنها یک شقایق داشت

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط بتسی | |

 

قلم را بردار سرش را بر داره تراش بسای

وبر قلب کاغذ خنجر وار فرو کن

بگذار که خون ذهنیت هایت بچکد بر جان کاغذ

شاید چشمی دربین این سیاهی ها معنای غمت را ترجمه کند به زبان خویش

و اشکی برای شستن این درد جاری شود از قلبی هم درد

((سلام دوستای همیشگی.......... از بتسی نترسین می دونم حرفای بالا یکم خشن و توصیفه

ظالمانه ای داشت ..... همیشه که نباید لطیف بود...))

 

{می خواهم خودم باشم

خودم با همه ی خوبی ها و بدی هایم

گاه گستاخ و بد اخم ، گاه مهربان و شوخ

گاهی بچگی کنم و از بالای درخت سیب پدرم را صدا بزنم

گاهی هم بزرگ شوم و در کلاس درس دانش آموزان را نصیحت کنم

می خواهم برای رسیدن به آرزوهایم شتاب کنم

برای باورهایم ارزش قائل شوم

زندگی را به همان گونه  که من را بازی داد ، بازی دهم

می خواهم هرگاه که صدای قطار را می شنوم کیلومتر ها از خانه ام دور شوم

هر شب ستاره بچینم و هر صبح خورشید نوازی کنم

اگر در این راه تنهایم ، در من ترسی وجود نخواهد داشت

تنها آمده ام و تنها می مانم و ... تنها خواهم رفت

قیده گذشته ها را میزنم

کنون را از آنه خود می کنم

و آینده را به خودش وا می گذارم و زمانش

می خواهم هر وقت که دستم متنی مینویسد پایانش خود نوشته شود

نویسنده فقط شروع یک متن است بقیه قصه خود به خود پیش می رود

زندگی نیز چنین است

خدا نویسنده ابتدای زندگی ماست

می خواهم خود پایانش را بنویسم }

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط بتسی | |

لباست مشکی شده ، شبیه شب ... چشاتم که نمه از اشک 

 عیبی نداره بتسی،

دنیا همینه ..سیاهی و خیسی اشک

بوی بارون رو شنیدی؟؟ دیروز بارون بارید

تو دله تابستون  وسطه روزه روشن آسمونم گریه کرد

بمیرم برای بغضش

نشستم ..دوتا زانوهام رو سفت به بغل گرفتم

انگار یه کوه غم رو شونه هام سواره

دارم لع میشم

نمیدونم رسمه کدوم دلی یه که بزنه و بشکنه............!

 بگه بدرک

آره بتسی خانومی .........چشاتو واکن حقیقت زندگیت رو ببین

ببین که قول واسه شکستنه دل واسه نبستن

ببین وقتی گفتی عشق یعنی بوی خیانت ،طعم اشک

دلت رو بردار و برو.......... به دسته هیچکس نده

من میدونم این چینی نازک  شکسته شده دیگه جایی واسه چسب زدن نداره

به آسمون نگاه نکن......... از راه رفتن روی زمین لذت ببر

 زیر پاهات له کن همه ی مورچه های زندگیت رو

بخدا .... به عزیزیت قسم هیچ کس ارزش وفاداری رو نداره

بشکن و برو......................!

اشکه همه رو در بیار و بخند............. خستگی یه تنت رو بهشون بفهمون

خانومی دنیا داره به آخر میرسه .... تو هم تمومش کن

 

(( از دوستای بارونی خودم ممنونم که میایید و تنهام نذاشتین...

بخدا داغونم هنوز))

نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط بتسی | |

تمام قصه ها،با بود ِ یکی
و نبود ِ دیگری آغاز می شوند
که : یکی بود،یکی نبود!
یکی رفته بود و یکی مانده بود!
مانده بود و گریه کرده بود...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط بتسی | |

دنیا رو بد ساختند...............................!

کسی که تو دوسش داری، تو رو دوست نداره

کسی که اون تو رو دوست داره، تو دوستش نداری

وقتی هم هر دو هم رو دوست دارید ، بهم نمی رسید.

دلم هوای بارون کرده......... دلم میخواد چتره سیاهم رو بردارم برم تو بارون

خیس بشم

بعد میون قطره های چکیده رو صورتم اشکام رو مخفی کنم

دلم تنگ شده...................!

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده

یادمه وقتی باد می وزید دنیای ب منم موهام  رو می ریختم رو شونه هام ، دستامو باز میکردم

وایمیستادم توی سینه باد

چشمام رو میبستم و فکر میکردم تو آسمونم........... اما همون باد شادیمو برد

دلم برا بابابزرگم تنگ شده................. چرا تنهام گذاشت

تا حالا عاشق شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی احترامی نباشه اما عشق یه هوسه که لباس پر زرق و برقی کرده تنش........!

عاشقی هم توی نوجونی اومد و بعد سه سال رفت.........!

بعد زدم به درس و شاعری...............................

معرکه بود.................دنیای بیخیالی بدون هیچ غصه ای بود ............!

اما امروز یه دنیا درد تو دلمه............... یه دنیا غم شریکمه

و کسی نیست...........

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط بتسی | |

نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط بتسی | |

 

 

خورشید: قول بده وقتی من نیستم دل به کسی نبندی!!

زمین: قول میدم........... من گرمایی تو رو با هیچی عوض نمی کنم

خورشید:( شادمان می تابد و حرارت زیر پوستش به سرخی می گراید)

زمین: می چرخد (می رقصد) به دور خورشید

خورشید: دیگه باید بروم

زمین: دلم خیلی تنگ میشه برات...حرفه رفتن رو نزن

خورشید: برمیگردم کمی منتظرم باش

زمین: من همیشه به انتظاره برگشتنت می مونم ...شک نکن

خورشید:( که دیگر غروب چهره اش را پوشانده بود) لبخندی به نشان تشکر زد و رفت

شب از راه رسید.... ماه بر آسمان حاکم شد

زمین: تو کی هستی؟

ماه: زیبای خفته در آسمان توام

زمین: من؟

ماه: (با کرشمه گول زننده): آره دیگه........... چرا تنهایی ؟؟ ( شروع به رقصیدن دوره زمین کرد)

زمین نیز خیره به نوره زیبای ماه به دور خود می گشت

زمین: تنها بودم............ الان که تو هستی

ماه: من همیشه پیشه تو می مونم شک نکن.........

زمین: چه عالی .... من هم همینطور... قول میدم من این نوره تابان تو رو با هیچی عوض نمیکنم..

ماه و زمین تمام شب را گفتند و رقصیدند

خورشید برگشت........ تاریک و روشن بود...................ماه هم هنوز در حال عشق بازی با زمین بود

خورشید(Lناباورانه) دل به کسی بستی زمینم؟

زمین :( نگاه در چهره ماه )

ماه: من ماه اونم........

خورشید: حق داری................... !البته من هم خورشیدش

ماه:یا جای من است یا جای تو................در یک دل تو کس جا نمیشود

خورشید:( کمی ناامید) خب خودت انتخاب کن زمین... ما به انتخاب تو احترام میگذاریم

زمین: (هوس بازانه)سخته..........نیمی از دلم برای تو........نیمی دیگر هم برای ماه

خورشید و ماه:( هر دو باهم و عصبانی) چگونه ممکنه

زمین : روزها و شب ها ..... روز برای خورشید ..و شب برای ماه

خورشید: بی انصافیه زمین !! قول دادی به انتظارم بمونی

زمین: تو که نمیدونی شب ها چقدر تنها می شوم...... انتظار سخته... گفتم ..ولی نشد

ماه : خوب شد................... خودت بودی قبول میکردی آقای زمین؟

زمین: بپذیرید............ مثله یه قانون ............

ماه و خورشید چون هردو عاشقه زمین بودند پذیرفتند

و این زمین بود که قانون شب و روز را بنا کرد تا به هوس بازی هایش بپردازد....... حال آنکه آسمان روزی او را بخاطر این ستمش به دار خواهد آویخت...............................................!!!

( بتسی دل شکسته ............خسته از خورشید و ماه و زمین خاکی! کاش آسمان داره مکافاتش را برپا کند)

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط بتسی | |

سلام

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتما خوبین

منم خوبم..........بهتر از هر روزم

ممنون که دعا کردین............. دلاتون خیلی صافه ...چون دعاتون قبول شد........... و داداشم دوباره برگشت پیشم.........خدایا شکر

 

خب....................حرفی واسه گفتن ندارم........فقط هوا خیلی گرمه...... من پختم از گرما و خنده تون بگیره سرما خوردم

البته تقصیر خودمه چون تا صبح جلوی کولر خوابیدم

ایشالله که همتون شاد باشیدو تنتون سالم... دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط بتسی | |

بیایید دعا کنیم برای بهترین داداشه دنیا

نمیدونم چی شده.......... دیدم از میثم خبری نیست.... تو دلم احساس بدی داشتم..هیچ جوره نمی تونم باهاش تماس بگیرم........

بعد دیدم که گفتن توی بیمارستان بستری شده

خدایا داداشم رو ازم نگیر ................من خیلی دوسش دارم ...خدایا سلامتیش رو بهش برگردون........قلبه مهربونش رو از این بیماری پاک کن........................آمین

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط بتسی | |


Design By : Night Skin